محمد رضا واليزاده معجزى
435
تاريخ لرستان ( روزگار قاجار ) ( فارسى )
سوارها كه رسيدند رو به كاروانسرا رفته و از آنجا شروع كردند به تيراندازى . يك نفر از آنها توى باغ آمد و مرا ديد كه با بچهام نشستهايم . پرسيد : شما چه كارهايد ؟ گفتم : من باغبان اين باغ هستم . بعد پرسيد : اين سوارها چه اشخاصى بودند ؟ گفتم : آنها سواران نظر على خان امير اشرف لرستانى بودند . شما را كه از دور ديدند تصور كردند كه شما از سوارهاى سالار الدولهايد و لذا واهمه كرده زدند به كوه . اين را كه گفتم براى ساير سوارها خبر برد و آنها از تيراندازى دست كشيده رفتند و من هم با پسرم سوار شده و در اينجا به انتظار شما ايستادهايم . » پس از خاتمه سرگذشت ، شاهزاده احمد ميرزا دوباره شروع كردند به رأى گرفتن كه آيا از همانجا مستقيم به دولتآباد بروند يا از راه بيراهه . امام جمعه گفت : به عقيده من راه دولتآباد بهتر است ، منتها اگر كسى از ما پرسيد همان جواب اوليه را مىدهيم . » ساعت شش از شب گذشته رسيدند به قصبه دولتآباد ملاير و از جاده عمومى كه از توى قصبه رد مىشد ، عبور كردند . با دو نفر گزمه مصادف شدند . گزمهها با صداى بلند فرياد زدند : « سوار كمرو » امام جمعه كه جلوتر از همه آنها حركت مىكرد ، در جواب گزمهها گفت : « آشنا » و گزمهها ديگر مزاحم نشده و از قصبه دولتآباد رد شدند . غروب روز 17 شعبان 1329 به قريه آستانه كه محل توقف و منزلگاه شاهزاده عضد السلطان بود ، رسيدند و نامه سالار الدوله را به او داده و تفضيل وضعيات را بهطورى كه موجب خرسندى و خوشحالى او باشد بيان كردند و امام جمعه با آن منطق قوى و بيانات مؤثر خود در همان شب اول ملاقات شاهزاده عضد السلطان را حاضر به حركت نمود تنها خواهش شاهزاده اين بود كه فردا به عراق برود و امير مفخم ( حسام الملك ) همدانى را كه حاكم عراق بود ، ملاقات و امانت خانه و زندگى و بچهها را به او بدهد و با مشورت و تصويب او حركت كند و براى اينكه امير شاهزاده را از مسافرت كرمانشاه منصرف نسازد و يا اينكه درصدد توقيف امامجمعه و سايرين برنيايد ، امامجمعه به عضد السلطان گفت : « حالا كه شما ناچار از مراجعه به امير مفخم هستيد ، من هم ميل دارم ايشان را ملاقات كنم . » عضد السلطان گفت : « بيم از آن دارم كه امير مفخم از ملاقات شما خوشحال نباشد و يا اينكه اسباب مسئوليت براى او در نزد اولياى امر فراهم گردد . » امام جمعه گفت : « شب بهطور ناشناس و بدون اينكه كسى واقف گردد بر او وارد مىشويم . » عضد السلطان گفت : « حالا كه چنين است ، قبلا سوارى نزد او فرستاده و از خودش كسب اجازه مىكنم . » امام جمعه موافقت كرده و نامهاى با عبارات شيوا و دلچسب حاكى از ابراز اشتياق به ملاقات